|
او حرفی نزد... ننوشت... سکوت کرد... اما یه جوری که به بی قانونی ِ غرور شکسته ی یک عمر عاشقیم برنخوره بهم فهموند که قصد داره منو کنار بذاره... راستی آخرین باری که دفترم رو نوشت، جمله ای نوشت که آرزو می کنـم به آستان ِ نیلوفری چشاش برنخوره ولی جملش درست عین حرف آدم بزرگایی بود که به بهانـه ی مصلحتی بزگ شدن فرزند کوچیکشون براش عروسک نمی خرن... و اون تنها نوشت که لیاقت ِ تو از من و امثال من بیشتره ! می دونست من هم بچم... هم عروسک می خوام... هم هیچکس اندازه ی من دیوونش نیس... و هم صحبت ِ این حرفا نیس! کافی است! تنها این دو خط را برای خودش می نویسم: خوشحالم که منو دور نمی ندازی و تنها میذاریم کنـار! میدونی همیشه رسمه چیزایی رو کنـار بذارن که حدس بزنن یه روز یا یه وقت ِ دور ِ دیگه دوباره لازمشون میشه... پس نگهشون میدارن! اما چیزی رو که دور بندازن هم دور ِ ... هم رفتـه و هم دوباره لازم شدنی در کار نیس... من راضیم به همه چیـز... هر چیز که جوری به تو مربوط میشه!
|
درباره من![]()
قرار نبود ان وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 کاربران آنلاین: بازديدها : |