تبليغاتX
(¯`·ღ جاده ایی به آسمانღ ·´¯)

(¯`·ღ جاده ایی به آسمانღ ·´¯)

چه خوب برایم تداعی کردی وسیــــــع باش وتنهـــــــا و سر به زیر و سخت

a2wscag7fozl08xde23i.jpg

 

او حرفی نزد... ننوشت... سکوت کرد...

اما یه جوری که به بی قانونی ِ غرور شکسته ی یک عمر عاشقیم برنخوره بهم فهموند که قصد داره منو کنار بذاره...

 

راستی آخرین باری که دفترم رو نوشت، جمله ای نوشت که آرزو می کنـم به آستان ِ نیلوفری چشاش برنخوره ولی جملش درست عین حرف آدم بزرگایی بود که به بهانـه ی مصلحتی بزگ شدن فرزند کوچیکشون براش عروسک نمی خرن...

و اون تنها نوشت که لیاقت ِ تو از من و امثال من بیشتره !

 

می دونست من هم بچم... هم عروسک می خوام... هم هیچکس اندازه ی من دیوونش نیس...

و هم صحبت ِ این حرفا نیس!

 

کافی است!

 

تنها این دو خط را برای خودش می نویسم:

خوشحالم که منو دور نمی ندازی و تنها میذاریم کنـار!

میدونی همیشه رسمه چیزایی رو کنـار بذارن که حدس بزنن یه روز یا یه وقت ِ دور ِ دیگه دوباره لازمشون میشه... پس نگهشون میدارن!

اما چیزی رو که دور بندازن هم دور ِ ... هم رفتـه و هم دوباره لازم شدنی در کار نیس...

 

من راضیم به همه چیـز... هر چیز که جوری به تو مربوط میشه!

+نوشته شده در ساعتتوسط مسافر | |